سيد محمد باقر برقعى
717
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
آهوى وحشى من ! اميد من ! آسايشم ! * آرزويم ديدن رخسار بىآهوى توست اى سوار بىهمال رخش لفظ پارسى * عرصهپيماى دياران بارهء رهپوى توست از نياكان ، يادگاران فراوان داشتم * يادگاران نياكان من اندر كوى توست در سخن تا رودكى در ياد مىآيد مرا * قطرهء انديشهام برخاسته از جوى توست آرزوى ديدن روى عزيزان در دل است * اى عزيز من ! بهارم چهرهء دلجوى توست خط گرامى دار و از نو زنده كن رسم كهن * طفل نغز پارسى خوابيده در نعنوى توست نامه بهر من به خطّ پارسى بنويس ، من * خطّ فكرم در كمال حكمت نُه توى توست بوى آزادى و رادى ، بوى مهر و دوستى * از گلستان تو و از باغ خلق و خوى توست از تبار راسخان و از ديار دوستان * هرچه مىگفتند و مىگوييم هاىوهوى توست دست من گير اى برادر ! اين همه دورى چرا ؟ * يار تاجيكى ! دلم در حلقهء گيسوى توست « سرّى » اندر اصفهان يا در جهان هرجا كه هست * ماهى جانش شناور در دل آموى توست